ماجرا برمی گردد به روزگاری که هوای تاهل به سرم زده بود. همین بود که مادر به عظمی راسخ و عرق جبین و کد یمین سوراخ سمبه ای نمانده بود در این شهر که سهل است در سایر کرات سرک نکشیده باشد. اواخر مرداد بود که صبح الالطلوع بانگ برآورد که امروز عصر باید برویم خاستگاری ! ما هم که از خدا خواسته، به کوشش فراوان چسان فسان کرده و سر و ریش و پس و پیش را صاف و صوف و تیپ کردیم. نزدیکی های ظهر از خانم والده ناهار را پرس و جو کردیم. در کمال ناباوری فرمودند آب گوشت ! همانجا خوشکم زد. گفتم مادر من، آب گوشت ؟ بابا این لامصب چه خاصیتی دارد جز نفخ بی امان ؟ والده فرمودند آقاجان دستور دادند و میدانی که پدرت عاشق آبگوشت است. داشتم می گفتم پدر مرد دنیا دیده است ! راه و چاه را بلد است ! دفع ازفشار نیلوبلاگ می داند که مادر میان کلامم پرید و گفت این غلط ها به تو نیامده !
خلاصه، آقاجان که پای سفره نشست بنای غر زدن را گذاشتم که هنوز جمله تمام نشده گفت کوفت کن ! ببینیم همین را سر سفره می گذاری چلغوز ! آقا می خواهد زن بگیرد خیر سرش. این حجمه از محبت خانم والده و ابوی را که دیدم بر آن شدم محترمانه لال شوم.
بگذریم ... عصر، شیرینی به دست و دسته گل زیر بغل به خانه دختر خانم خوش اقبال وارد شدیم. در آغاز مجلس آقاجان که حراف و خوش صحبت بود شروع کرد به بازار گرمی و تعریف و تمجید از پسر کاکل زی اش که الحق هم راست می گفت بنده خدا. از پسرم چه کمالات دارد و چه محاسنات، تا چه در طالع دارد و چه ها خواهد کرد سخن ها گفته شد. من هم قند در دلم آب می شد و حض وافر می بردم که ناگهان تغییر و تحولاتی را در خود احساس کردم و فهمیدم ای دل غافل همانی شد که می ترسیدم. کمی جا به جا شدم که مسیرهای جدید باز کنم ولی افاقه نکرد. همین شد که ندای درونی ام به من فهماند که انقریب زلزله ای در راه است.
مادر دختر خانم که تا آن لحظه ساکت بود زیر لب به مادرم گفت ماشاالله آقا پسر شما با این همه کمالات چقدر خجالتی هستند. مادر نیم نگاهی به من انداخت و بی خبر از احوالات درونی جگر گوشه در آستانه به کما رفتنش گفت: بله بسیار سر به پائین و خجالتی است و این را که گفت نمی دانم چه شد. ناگهان فعل و انفعالات شدت گرفت و آن قدر که کم مانده شروع کنم به جوشیدن.
خیس عرق با گوش های قرمز گل های فرش را نگاه می کردم و می دانستم اگر آن واقعه شوم رخ دهد همه آنها پر پر می شوند. در حال پیچ و تاب خوردن بودن بودم که، میوه و شیرینی تعارف کردند. می دانستم هرگونه خم شدنی خسارات جبران ناپذیری به بار خواهد آورد همین بود که به هر حیلتی طفره می رفتم.
پدر دختر خانم بحث را کشید سمت کنترل خانواده و هدایت زندگی که عروس خانم با سینی چای تشریف آوردند. بعد از تعارف به بزرگترها رسیدند به ازمخزن نیلوبلاگ ازتحت نیلوبلاگ فشار که توپخانه ای بود در آستانه شلیک ولی هنوز هدف را گرا گیری نکرده بود. به هزار زحمت سر بالا آوردم و نگاهی در چشم های مشتاق و معصوم او انداختم و لبخندی زد که گویی می گفت با من راحت باش. دست که به سمت فنجان بردم، توپخانه هدف را رصد کرد و فوقع ما وقع. تا آن موقع آقاجان کنترل را از دستم در می آورد حالا کنترل را خودم از دست دادم. چشمانم را بستم و آنچنان انفجاری رخ داد که بعد از میهمانی دیدم شلوارم را پاره کرده است.
صداها که خوابید، سکوت مرگ باری اتاق را فرا گرفت. اینجا بود که فهمیدم خدا بیامرز راست می گفت که سکوت سرشار از حرف های ناگفته است. با ترس چشمانم را باز کردم و دیدم عروس خانم از موج انفجار همانجا خوشکش زده و چشم ها به غایت دو نعلبکی مرا نگاه می کنند. آقاجان که بغض گلویش را گرفته بود ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کرد که پسرم چرا ؟ فقط بگو چرا ؟ نگاهم را به سمت مادر چرخاندم و دیدم که بنده خدا از زور وحشت بیهوش شده است. دیدم چه فرصتی بهتر از این. بنا را گذاشتم روی ای وای مادرم ای وای مادرم و به هر زحمتی بود مادر را بغل کردم و چشمتان روز بد نبیند که تازه شلیک های رگباری شروع شد. تا دم در فضا را در نوردیدم و از خانه زدیم بیرون.
الان که این خاطره را می نویسم یک ماهی می شود که در انباری زندانی هستم. آقاجان برایم کتاب خواص گیاهان بادکش خریده است روزی سه بار در تاریکی به من املا می گوید. خدا رو شکر کمی آرامتر شده. مادر هم که متاسفانه از آن روز در کماست. پیشنهاد می کنم نعناع بخورید. بادکش است !
Official Weblog Of Hamid khalafbeygi...ما را در سایت Official Weblog Of Hamid khalafbeygi دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 48