غلامحسين
رقابت بتول خانم و خواهر شوهرش چيزي كم از مسابقات فرمول يك نداشت و بسكه كه به تيپ و تاپ هم زده بودند نه تنها به خاطر افت مدل هر ساله، بلكه بخاطر صافكاري پي در پي كلي از قيمت جفتشان افتاده بود.
غلامحسين، پسر بتول خانم كه خرخواني را به گاوخاني ارتقا داده بود، خبر رساند كه در يكي از دانشگاه هاي شيطان بزرگ براي ادامه تحصيل بورسيه شده است. بتول خانم حرف از دهان غلامحسين در نيامده زنگ زد به خواهر شوهر جان و گرداني از فاميل، و به شام شب جمعه تعوتشان كرد.
از قضا شب واقعه فرارسيد و مهمانان مشغول ميوه لنباندن بودند كه بتول خانم همچون كنسرت هاي موسيقي كه دود ول مي دهند وسط جمعيت اسپند به دست و دودكنان از آشپزخانه، آژيركشان بيرون زد و لا به لاي جماعت مي چرخيد و بلند مي گفت "نه تنها بتركه، كه از كاسه در بياد چشم حسود بخصوص بعضيا".
شست نفيسه خانم كه خواهر شوهري را تا آن روز تمام كرده بود، خبردار شد كه اين مار خوش خط و خال كه ميان دود خود را پيچ و تاب مي داد، خوابي برايش ديده است. پس براي خنثي كردن توطئه بلند بلند شروع كرد به "بشمار" گفتن و ناگهان چشمان بتول خانم كه غافلگير شده بود گرد شد و نگاهي به او انداخت و نفيسه خنده اي كمرشكن به لب انداخت و مچ طرف را خواباند.
بتول خانم كه اينجاي كار را نخوانده بود جلدي پريد در آشپزخانه، اسپند را خاموش كرد و برگشت و به ميهمانان، ميوه و شيريني را تعريف كرد. او كه حالا موقعيت را استراتژيك ديده بود داستان غلامحسين را ريخت وسط دايره و همزمان زير چشمي حواسش به نفيسه بود.
نفيسه يك در ميان نگاهي به بتول مي انداخت و چشم غرّه اي به پسرش سامان مي رفت كه با ولع موز را در حلقش كرده بود و حواسش به حرف هاي زن دايي نبود. البته بايد گفت كه خدا به دختران دانشگاه هاي سراسر كشور رحم كرده بود كه او راه ورودي به آنها نداشته است.
نفيسه كه حالا به شدت پائين تنه اش نيازمند برادران آتش نشان بود بنا را گذاشت روي نقطه ضعف بتول خانم و چشمش در به در دنبال بهانه مي گشت كه حريف را كيش و مات كند. به ثانيه اي تعداد ميهمانان را شمرد و وسط حرف بتول خانم پريد كه "تبريك مي گم بتول جان ولي شما مي خواي دسته گلت رو بندازي به خطر؟" بتول خانم كه چشمانش را تنگ كرده بود به نفيسه نگاه مي كرد پرسيد: "وا خواهر چه خطري؟! بچه ام باعث افتخاره همه فاميله" نفيسه گفت "پس چرا اين موضوع رو جايي خبر دادي كه 13 نفر توش حضور دارن؟" بتول خانم به سرعت مهمان ها را شمرد و ديد اي دل غافل! نفيسه كه حال بتول را دگرگون ديد نمك قضيه را زياد كرد كه آخر اين سفر به نحسي مي خورد و خود دانيد!
غلامحسين هاج و واج مانده بود كه چه خاكي بر سرش شده است. همين شد كه بناي داد و بيداد گذاشت، كه "عمه اين چه حرفي است شما مي زنيد و اين چه مزخرفاتي است؟!" كه بتول خانم از كوره در رفت و گفت "ساكت شو غلامحسين !" غلامحسين كه مطمئن شده بود از فرياد مادرش طهارت لازم شده، به ناچار لال شد. نفيسه ادامه داد كه غلامحسين تا امروز ساكت و سر به زير بوده و اين رفتار نشان مي دهد كه او طلسم شده و اين مسير براي او نامبارك است. آن شب ميهماني كه حالا عذاداري شده بود به پايان رسيد.
بتول خانم از فردا پيش رمال و دعا نويس چادر زد كه طلسم را بشكند. از غذا برافروختگي غلامحسين را به ميان آورد و دارويي براي او گرفت كه آنقدر به خورد آن بخت برگشته داد كه نه تنها دردش درمان نشد كه خمار شد و نزار! نگو كه رمال ترياك را به اشتباه مخلوط دارو كرده بود.
از طرفي دعا نويس نسخه اي بسته بود كه بتول خانم طبق آن بايد روح طلسم را از ماتحت غلامحسين بيرون مي كشيد. لذا روزي سه بار اوراد نوشته بركاغذ را به غلامحسين مي داد كه استعمال كند و همين شد كه هموروئيدش زد بيرون و دم به ساعت خودش را به گند مي كشيد و كارش به پوشك و ايزي لايف كشيد!
بتول خانم حال و احوال غلامحسين را به گوش دعانويس رساند. دعانويس درد غلامحسين را مجامعت با شيطان در عالم خواب تشخيص داد و مقرر شد بيست شبانه روز علاوه بر استعمال و مصرف دارو او را بيدار نگه دارند. جوانك معصوم كه حالا صورتش استخواني و رنگ پريده و مويش ريخته و تكيده شده بود و بوي مشمئز كننده اش مگس ها را هم فراري مي داد به شب پانزدهم نرسيده جان به جان آفرين تسليم كرد. به مراسم كفن و دفن جوان ناكام فرنگ نديده كه رسيد نفيسه كه حالا عمه جان شده بود و كاسه داغ تر از آش، آنقدر باخاك بر سر خوب كوبيد كه بيهوش شد و به كما رفت كه رفت. همين شد كه بتول خانم كه بي رقيب مانده بود سر سال دق كرد.
Official Weblog Of Hamid khalafbeygi...ما را در سایت Official Weblog Of Hamid khalafbeygi دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 69